این کار خونه تا شب تحویل سال نو تو خونه ما تمومی نداره
یه روز میریم خرید ۳روز کار خونه میکنیم
خلاصه خرید تموم شده و از شر این گشتنا خلاص شدیم شد به قول پدر عزیز میگه:خسته نمیشید صبح میرید شب بر میگردید
من و مامان:نه
پدر عزیز:فکر میکنم پولتون تموم میشه بر میگردید
من و مامان:نه دیگه خسته شده بودیم
تویه یکی از روزهای که میرفتیم نیکو خانوم از خستگی در خیابون غش کرد
دیگه نبودید ببینید چه حالی داشتم
امسال روز اول عید عروسی داریم
منم که عشق عروسی وجشن و مهمونی خلاصه دارم واسه خودم کلی برنامه میریزم واسه اون روز
پیشاپیشم سال نو بهتون تبریک میگم

توی این یه سال که به من کلی خوش گذشت خدا کنه سال دیگه هم همین طوری باشه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:5  توسط نیکو
|
دیروز زنگ زدم به ترش

بانو حرف بزنیم هنوز حرف نزدم برگشته میگه بگو چی کار داری بهش میگم بزار حالتو برسم میگه خوبم خلاصه بعد از کی حرف زدن داشت بهم دری ورگفت ومن می خندیدم
ترشی:داری می خندی؟
من: اره
ترشی:نیکو دارم بهت فحش میدما
من:میدونم عاشق اینم که تو بهم فحش بدی
ترشی:حتما بهت بگم عزیزم نارحت میشی؟؟
من:اره اون وقت دیگه میرم ازت طلاق میگیرم
مامان جونمم به یه نحو دیگه میخواد خوشحال باشم یا یه کاری میکنه که من خوشحال باشم
مثلا دیروزازبس گریه کردبودم بهم گفت مثل غورباغه شده چشام
همه بهم میگن بهش فکر نکنم لیاقت نداره ولی من نمیتونم به خاطر همین دارم عزیز دلمو از خودم می رنجونم وی اون خیلی صبوره منو تنها نمیزاره و من به خاطر اینکه دارم نارحتش میکنم عصبیم
ولی از همینجا میخوام بهش بگم که چقدر دوسش دارم و با دنیا عوضش نمیکنم




+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:1  توسط نیکو
|
من برگشتم
دیگه خسته شدم از اینکه نمی نوشتم
ولی بازم حرفی ندارم که بزنم
آلبوم محسن چاوشی و گرفتم و دارم گوش میدم
آهنگ سومش عالیه
فقط واسم دعا کنید که یه کم صبور باشم و تحمل داشته باشم و بتونم با مشکلاتم مقاومت کنم چون تو بد چاله ای گیر کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 8:36  توسط نیکو
|
اصلا حوصله نداشتم بیام اینجا چیزی بنویسم
شاید ماهی یه بار بیام
دیگه مثل قدیم حال و حوصله ندارم که بیام آپ کنم و از خاطراتم و اتفاقات جالب بگم چون دیگه هیچ اتفاقی واسم نمی افته
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط نیکو
|
همیشه قبل از اینکه بیام اینجا کلی حرف دارم واسه نوشتن ولی وقتی میام همش یادم میره
پنجشنبه تولدم بود 
خونه خالم مهمون بودیم خوش گذشت
دانشگاه ازادی ها امروز رفتن ثبت نام
یه جمله از یه نفر تویه ذهنم که میگم:"ماهی و باید بندازی تویه دریا تا پیشرفت کنه" ولی نمیدونن که اون ماهی لیاقت آب دریا رو نداره وممکنه خودشو از بین ببره البته خودا این و میدونست و اونو به دریا نرسوند چون لیاقتشون نداشت
بله همیشه اونی که میخوای نمیشه
چنگیز رو بعد چند وقت دیدم دلم واسش تنگ شده بود خیلی بزرگ شده
کلی کتابم تویه این چند وقت خوندم
حرفام همه یادم رفته
فکر کنم باید از اون چیزایی که میخوام بگم باید نت بردارم که یادم نره
فردا میرم ثبت نام گغتن جون پیش نخوندیم باید ۲۰ واحد بگزرونیم
من فکر کن وقتی دکترام قبول بشم بازم باید این ۲۰واحد پاس کنم چون پیش نخوندم تا حالا این ۲۰ واحد و دوبار پاس کردم همشم درسایه چرت و پرت
تیه هایپر یه غرفه آدیداس میخوان باز کنن عالی باید باشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:41  توسط نیکو
|
تویه خانواده ما مهمونی های این ماه شروع شده.
من خیلی دوست دارم ولی مشکل این مهمونیها اینه که خیلی خرج میکنن و فقط اصراف میکنن٬من اصلا دوست ندارم خیلی گناه داره با اون خرج بیخودی که ما میکنیم چند تا آدمه گشنرو میشه سیر کرد ولی هیچ کس به این فکر نمیکنه وفقط وفقط میخوان مهمونیه خودشون بهتر از خواهر یا برادرشون باشه
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط نیکو
|